گربه ی سفید میو میو کنان ، با زحمت توی کوچه راه می رفت . شکمش باد کرده بود . انگار خیلی درد داشت گاهی می ایستاد و ناله می کرد . هی خودش را از این طرف کوچه به آن طرف کوچه و از آن طرف به این طرف می کشید . دنبال یک جای خوب و راحت می گشت . ناگهان روبه روی خود چند کودک را دید. آنها به سوی او می آمدند . ترسید خواست برگردد ولی پشت سرش هم شتر سواری به او نزدیک می شد . گربه وسط کوچه جلوی مسجد گیر کرده بود .به مسجد نگاه کرد در مسجد باز بود . از دو- سه پله ی سنگی بالا رفت . توی مسجد مردم صف بسته بودند و نماز جماعت می خواندند گربه همین که جمعیت را دید خواست برگردد. ولی دردش به او اجازه نداد . میو میو کنان دور جمعیت چرخید .ناله ای کرد و دوباره خودش را روی زمین کشید .باز جیغ و ناله اش بلند شد . زوزه هایش دل آدم را به درد می آورد . بالاخره در گوشه ای از مسجد چنگال هایش را در حصیر فرو کرد و همان جا ماند .وقتی نماز تمام شد همه ی سر ها به طرف گربه برگشت . گربه در گوشه ی مسجد آرام گرفته بود او سه بچه ی کوچک به دنیا آورده بود و حالا داشت آن ها را می لیسید . یکی از نماز گذاران که خیلی از سر و صدای گربه عصبانی شده بود فریاد زد :« زود این گربه را از مسجد بیرون بیندازید . نزدیک بود نمازمان را خراب کند!» پیامبر که جلو تر از همه مشغول دعا بود فوری دستش را بالا برد و گفت :« نه، این کار را نکنید . بگذارید گربه راحت باشد کسی حق ندارد کوچک ترین آزاری به او برساند. حرف پیامبر آنقدر محکم و بلند بود که کسی جرات نکرد به گربه نزدیک شود . پیامبر به گربه و بچه های قشنگش نگاه کرد و لبخند زد .


